X
تبلیغات
جاناتان مرغ دریایی کوچکم

جاناتان مرغ دریایی کوچکم
چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی , آزاد است؟ 

امسال هم مثل پیش دبستان، در مدرسه جشن شکوفه ها داشتیم. نمی دونم شما هم اینجوری میشین ؟ من با اینکه عاشق درس خوندن هستم بعد از چهار ماه تعطیلی با یک دلشوره مواجه میشم. دلم می خواد دوستها و معلم جدیدمو ببینم. ولی ته دلم یکجوری میشه. شاید ........... میگم که نمی دونم. بابا امیر سال پیش با ما نیومد ولی امسال با منو مامان راهی مدرسه شد. وقتی رسیدم. یاشا هم با پدرش آمده بود . تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود . خوشبختانه امسال هم ما با هم همکلاسی هستیم.

 

                       

 با آقای عبداللهی دست دادم ، سلام کردم و خودمو معرفی کردم و بهسمت جاده علم و دانش راه افتادم. راستشو بگم دلم می خواست مامان تا برگشتنم تو مدرسه یا تو ماشین منتظرم بمونه. ولی خوب ممکن نبود ، چون ما شبش عروسی عمه مونا ( عمه غزل که من به زبون اونا بهشون عمه میگم) دعوت داشتیم . با مامان و بابا خداحافظی کردم ودر حالیکه با یاشا دست در گردن بودم، راهی کلاس شوق شدم.

                

     

 


برچسب‌ها: مجتمع آموزشی رهیار
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

 

 

 تابستان شروع و تمام شد . مامان تصمیم گرفته همه اتفاقات و خاطرات تابستان  را در یک پست ثبت کنه . کلاس دف و ویلنسل ادامه داره . خیلی تمرین نمی کنم . همینقدر که صداش به گوشم خوب بیاد . تمرینو تموم میکنم. از نظر مامان و بابا کم کار میکنم . مامان معتقده که کارهای هنری باید عاشقانه باشه تا به دل شنونده بشینه . یکی ممکنه استایلش درست باشه و قواعد یک  کار هنری را بدونه ولی اون چیزیکه از دل باشه ، دلنشین تره . کلاس زبان را تا پایان فونیکس ۳ در موسسه قبلی بودیم وبرای ترم پاییزبه یک کلاس جدید میریم. برای اینکه در زبانم وقفه نیافته مامان کتابهای فونیکس ۴ را گرفت و تو خونه با من کار کرد. تو تابستون کلاس شنا هم میرفتم . الان کرال سینه را یاد گرفتم . اسکیت یکی دیگر از سرگرمیهای تابستانیم بود . تمرین کلاسها و مروری بر کتابهای کلاس اول و در کنارش پارک ومهمونی و دیدن کارتون و....  برنامه های تابستان ۹۱ را تشکیل میداد . پارک آبشار از جمله جاهایی بود که خیلی خوش گذشت. حذف خواب بعد از ظهر ، تمرینی بود تا در زمان مدرسه گرفتار خستگی وخواب آلودگی نشم .

 

                                       

   

 

 

 

  

 یکی از روزهای ماه رمضان، از مامان خواستم که پارسا یک روز کامل پیشم باشه. مامان با خاله شیدا صحبت کرد و قرار شد خاله شیدا، صبح که میخواد بره سر کار پارسا رو بیاره پیش من.روز قبلش از مامان دستمال گرفتم و تمام اتاقمو گردگیری کردم. با بابا رفتم کلی خوراکی خریدم. به مامان هم برای ناهار فردا سفارش قرمه سبزی دادم . هر کاری که میگفتن با کمال میل انجام می دادم تا یک وقت پشیمون نشن . تمام شب با هیجان مثلا خواب بودم. صبج ساعت پنج نشده بیدار بودم . رخت خوابمو مرتب کردم ، دست و صورتمو شستم و منتظر پارسا نشستم. با صدای زنگ در، برق چشمام دیدنی بود. خاله شیدا با کلی سفارش پارسا را فرستاد بالا. پارسا هم گفته بود من دست خالی زشته برم. با خودش یک عالمه خوراکی آورده بود. مامان برامون یک میز صبحانه مفصل چیده بود . ما در حالیکه کارتون میدیدیم ، صبحانه خوردیم و رفتیم تو اتاق برای بازی .اون روز یکی از بهترین روزهای تابستان امسال برای من بود. هر کاری که تصور کنید انجام دادیم ولی اذیت نکردیم. بعد از ظهر خاله شیدا آمد دنبال پارسا ولی ما که از بازی سیر نمی شدیم.

           

  

از اتفاقات خوب دیگر تابستان تولد ایلیا، الینا و آریا بود. همینطور دوره خونه خاله شیدا وعمو علی، خاله بهاره و عمو مهدی که خیلی خوش گذشت.

                    

  

     

         

 

             

   

               

  

 این هم آخر شب من و پارسا تو خیابون در حال وداع

    

          

                            

 آرین تولد دعوت داشت و دیر رسید، من و پارسا هم خوشحال از اومدنش

    

                  

 

در پایان شهریور با کمی استرس و دلشوره مشغول تهیه وتدارک برای مدرسه شدم . روزی که برای بردن پاسخ سنجش به مدرسه رفتیم . مامان با خوشحالی اسم دو نفری را که امسال درمقطع دبیرستان درالمپیاد کامپیوتر مقام آوردند به من نشان داد وگفت امیدوارم که روزی اسم تو رو اینجا ببینم . من هم وقتی به کلاس شنا رفتم با جدیت از مربیم پرسیدم : پس شما کی منو برای رفتن به المپیاد آماده میکنین؟ مربیم خندید وگفت به زودی . بعد از کلاس وقتی ماجرا را برای مامان وبابا تعریف کردم ، بعد از کلی خنده برام تفاوت المپیاد و المپیک را توضیح دادند. به این ترتیب یک تابستان گرم را پشت سر گذاشتم و با شوق وکمی دلهره آماده رفتن به کلاس اول شدم. در پایان شهریور مامان به جلسه معارفه مدرسه رفت . در این جلسه با کادر دبستان و کلاس ما آشنا شد . نام معلم کلاس اول من یعنی کلاس شوق خانم نعیمی است. اسمی که تا پایان عمرم در خاطرم حک خواهد شد. معلم کلاس اول حکم مادرمو داره یعنی تقریبا به جای مامان نیمی از روزم را با من می گذرونه . به من خواندن ونوشتن یاد میده با شادی من شاد وبا ناراحتیهام غصه دار میشه . او اولین کسیه که در جاده علم و دانش چراغ  به دستم می ده. امیدوارم امسال با  معلم و یا راهنمای جدیدم بتونیم سال  پرباری را رقم بزنیم. مامان وبابا وسایل مورد نیاز منو خریده بودند . با توضیحات معلمم ، مامان وسایلمو تقسیم بندی کرد . باید برای جشن  شکوفه ها که در چهارشنبه بیست ونهم شهریور ماه برگزار میشه خودمو آماده کنم. برام دعا کنید. 

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                                 

به مناسبت تعطیلات سفر به شمال هم  قطعی شد وما همگی مهمون خاله مونا وعمو نوید شدیم. این اولین سفر گروهیمون میشه . ما با خاله بهاره وعمو مهدی والینا مسافرت رفتیم . ولی با بقیه بار اوله . از اونجاییکه ما همه تک فرزند هستیم ، در کنار هم بودن و زندگی خواهر برادری داشتن ، تجربه جالبی به نظر میرسه . کارمون از صبح بازی بود وگردش و تفریح . در کنار هوای سالم و اشتهای باز . تو مراکز خرید با هر آهنگی مشغول رقص و پایکوبی میشدیم ومردمو دور خودمون جمع می کردیم. این تجربه تنها شامل حال ما نمیشه ، بزرگترها هم در این سفر بیشتر با هم آشنا شدن و این شناخت به اونها کمک می کنه تا روی نقاط ضعف و قدرتشون بیشتر کار کنن . 

 

                    

   

 

                         






برچسب‌ها: دوستان
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

کلاس زبان رفتن ما هم عالمی داره . یک ساعت ونیم کلاس وبه عشق بدو بدوهای بعدش میگذرونیم. یکی از این روزها مامان یک کفش نو پام کرد که هم مدلش و همرنگش جدید بود . توطبقه ای که کلاس ماست باید کفشهامونو در بیاریم ودمپایی بپوشیم. وقتی کلاس تموم شد مطابق معمول ما خودمونو به کوچه رسوندیمو مشغول دویدن شدیم. سمرا جون  و پسرش پارسا که از ما یک سال بزرگتره واون هم مدرسه رهیار میآد ، از موسسه اومدن بیرون ومامان من با دیدن دمپاییهای پارسا تعجب کرد وپرسید با دمپایی آوردیش؟؟!! سمرا جون هم گفت که نه یکی کفشهاشو برده . همه با تعجب پرسیدن مگه میشه ؟؟!! سمرا جون گفت : هرکی بوده اشتباه کرده چون یک کفش کرم سایز 29 جا مونده . تا مامان اینو شنید دنبال من دوید ومنو صدا زد . وقتی به مامان رسیدم از شدت خنده داشت منفجر میشد و به منو کفشهای بزرگی که با بدبختی دنبالم میکشیدم نگاه میکرد .اول همه با حالت استفهام قضیه را دنبال کردن و وقتی فهمیدن چی شده شلیک خنده همه بلند شد و من شدم سوژه . با پارسا دویدیم بالا ومن کفش خودمو پوشیدم وکفش اونو پس دادم .امان از دست ما بچه ها که هیچی مانع بازیمون نمیشه حتی کفش سایز 32 !!!!!!

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                                


چون خانواده آرین مدتی بود مشغله داشتن ونمی تونستن بین ما باشن ، این بارشنبه شب مهمون خاله مرجان وعمو جواد هستیم  و به خاطر تعطیلی مدارس و انرژی فراوانی که در ما انباشته شده بود تقریبا ترکوندیم . خدا به داد همسایه های بخت برگشتشون برسه . بزرگترها تازه دوازده شب سوت اردکی آریا را نمی تونستند از دست عمو علی بگیرن .مدت زیادی بود که در کنار آرین نبودیم .ما با هم تنها بازی نمی کنیم ، مشارکت ودوستی وتجربه کسب می کنیم. یک شب فراموش نشدنی بود به همه خوش گذشت . امیدوارم همیشه این جمع بر قرار باشه خاله مرجان وعمو جواد دسستتون درد نکنه .



برچسب‌ها: دوستی
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                               

یکی از جشنواره های مجتمع آموزشی رهیار جشن غذاست که توسط مادران مقاطع تحصیلی مختلف به صورت استانی تهیه میشه و باتحقیقاتی که درباره جاذبه های توریستی آن استان انجام میدن و لباسهای سنتیشون هم باعث آشنایی همگان با غذاهای محلی و دیگر اطلاعات مربوط به هر استان میشن هم در کار خیری که از در آمد حاصل از فروش غذاها به دست میآید شرکت میکنن. مامان در غرفه استان تهران ثبت نام کرده بود . خاله شقایق(مامان شروین شمس) هم در غرفه تبریز  . اکرم جون (مامان رامتین جنابی) از اهالی استان خوزستان وشهر اهواز هستند و بعد از صحبت با خانم قرآیی مسؤل جشنواره ، متوجه شدند که تنها شرکت کننده در استان خوزستان هستند . از مامان و خاله شقایق خواستند که به جای شرکت در غرفه تهران وتبریز ، به او در غرفه خوزستان کمک کنن .با اینکه هیچکدام تا به حال غذای جنوبی درست نکرده بودن قبول کردن .کارها تقسیم شد و مامان هم یک تحقیق کامل از استان درست کرد و از اکرم جون خواست که برای تزیین غرفه مقداری تور ماهیگیری و سبد تهیه کنن. تهیه موسیقی محلی و موجودات دریایی از قبیل انواع گوشماهیها ، مرجانها وستاره دریایی، یکی دیگه از فکرهای مامان بود .روز بیست ونهم اردیبهشت زمان جشن بود ومن ومامان همه دوستها وفامیلو دعوت کرده بودیم . خاله ماندانا شب قبل پیش ما موند تا مامان وبابا صبح زود برن مدرسه و من وخاله هم ساعت 11 بریم پیششون. وقتی رسیدیم همه غرفه هارا چیده بودن. خوزستان با سمبوسه ، فلافل  ، قلیه ماهی ، حلوا کلوچه و چای آماده پذیرایی بود . غرفه آذربایجان ومازندران وگیلان و.... هم آماده بودن ومدعوین مشغول خرید.

   

عکسهایی که میبینین کار خاله مرجان (مامان آریا) ست.  دستشون درد نکنه. آخرین عکس هم از غرفه خوزستانه.  این قبل از شروع کارشونه وعکس پایین بعد از شروع .  

روز خاطره انگیزی بود ما بچه ها که با بازی وشیطنت و بزرگترها هم با خوردن خوراکیها و غذاهای مختلف محلی دلی از عزا درآوردیم .مامان و بابا که راضی بودن وخوشحال و اصلا احساس خستگی نمی کردن . امیدوارم به بقیه هم خوش گذشته باشه  .          


برچسب‌ها: مدرسه رهیار, چشن غذا وخیریه رهیار
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                               

                             

یک سال گذشت . تنها چیزی که باقی مانده مشتی خاطرات قشنگ و به یاد ماندنی از دوستیها و معلمهاست و دلتنگی  برای دوری چند ماهه . جشن داشتیم وکلی برنامه تا آنچه که آموخته ایم را یکجا نشون بده. مامان وبابا هر دو در این جشن شرکت کردند. اول سرود ملی ، بعد تلاوت قرآن به صورت دسته جمعی ، اجرای نمایش ، اجرای کنسرت کلاس به کلاس ، آشنایی با الفبای فارسی ، سرودی درباره مدرسه رهیار، بریدن کیک وگرفتن جایزه و وداع با معلمین وهمشاگردیها.در طی اجرای برنامه مخصوصا نمایش آنقدر سوتی دادیم وپدرومادرها را خندوندیم که نگو. در آخر به همراه مامان وبابا از همه کادر مدرسه تشکر کردیم ومن در کنارشون عکس یادگاری گرفتم. بابا از منو دوستانم هم عکس گرفت.

                          

                              من و رامتین محمدی و شروین شمس

                                          

من و یاشار شیرین بگ

                                  

من و مانی فرجی،پشت سرمون هیراد مرتضوی

                                    

                        








برچسب‌ها: مدرسه رهیار
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                                   

چهارشنبه تعطیل بود و قرار بود همه بریم شیراز ولی برنامه جور نشد وفقط الینا وایلیا راهی شیراز شدن وبقیه رفتیم پیک نیک . خاله بهاره ( مامان آرین ) یکی از دوستاشو دعوت کرده بود با ما بیان.  یک پسر کوچولو داشتن به نام هوراد.  خیلی با نمک بود و با اینکه چهار سال از ما کوچکتر بود خیلی خوب بازی می کرد.  بعد از مدتها منو آرین با هم بازی  کردیم ولی حیف که پارسا باهامون نبود.  اونقدر اسکوتر بازی و دوچرخه سواری و فوتبال بازی کردیم.  از صبح یک چادر آماده داشتیم که اگه بارون گرفت پناه ببریم به چادر. موقع ناهار یک ابر سیاه رسید بالا سرمون ومامانا سفره را تو چادر پهن کردن وبا آماده شدن جوجه کبابها همه پریدیم تو چادر و اونجا ناهار خوردیم .بعد از غذا رگبار بند اومد وهوا عالی شد بزرگترها به اسم ما بادبادک خریدن ولی کودک درونشون اجازه نداد ما بازی کنیم و خودشون بادبادک بازی کردن.  بعد هم وسطی و فوتبال و. . . .  در مجموع کودک درونشون بیرونتر از اونیه که خودشون فکر می کنن.  یک روز فوق العاده خوب بود وجای همه دوستان خالی.

          

                 

                                  


برچسب‌ها: پارک پردیسان
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                          

از طرف موسسه با مامان تماس گرفتن و گفتن که بخاطر شاگرد ممتاز بودن  از من دعوت میکنن که در کلاسهای دف گروهی شرکت کنم .  روز چهارشنبه بیست وسوم فروردین هم با آقای نظر جلسه گذاشتن.  همون روز نوبت دوره خونه ما بود و ما فهمیدیم که تمام دوستام در این کلاس انتخاب شدن و قرار شد همه دست جمعی برن موسسه و بعد بیان خونه ما.   مامان وخاله ماندانا موندن خونه ومن با بابا امیر رفتم.  مدتی بود که تو ویترین موسسه دف هایی با عکس شخصیتهای کارتونی دیده بودم و هر بار به مامان میگفتم که برام بخره.  اونروز به آرزوم رسیدم وصاحب دفی با عکس مرد عنکبوتی شدم.  قرار شد چهارشنبه ها هم برای شرکت در کلاسهای دف برم موسسه.  اون شب همه دوستام بجز آرین آمدن منزل ما و بعد از یک وقفه دوهفته ای دور هم جمع شدیم ولی فکر کنم دچار یک بلوغ فکری شدیم.  میزان خساراتی که وارد می کنیم به حداقل رسیده.  من به بچه ها حرکت جدیدی که یاد گرفتم آموزش دادم.  بالا رفتن از چهار چوب در،  با استفاده از پا . هرچی بزرگترها گفتن خطرناکه ما گوش ندادیم وتنها کسی که ازم حمایت کرد خاله مرجان ( مامان آریا) بود . شب خوبی بود وبه من خیلی خوش گذشت . امیدوارم به دوستانم هم خوش گذشته باشه.

 

                                   

 


برچسب‌ها: دف
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

تعطیلات تموم شد و من باز به محیط علم و دانش و فرهنگ برگشتم . روز چهاردهم راهی مدرســــه شدم با پوشه ای پر از فعالیتهای نوروزی و یادگیری ده سوره از قرآن مجید.  تو تعطیلات بارها به مامان گفتم دلم تنگه ولی نمی دونستم برای کی یا چی.  دیدار با همکلاسیها و مربیان ، برام یادآور اون دلتنگیهای غریبانه بود.  خوشحال از تجدید دیدار به درس و آموزش مشغول شدیم. از الان غصه دار تعطیلات تابستانی هستم.  بعد از ظهر به همراه مامان برای اولین جلسه ساز تخصصی به آموزشگاه پارس رفتیم.  مربیم برای مامان توضیح داد که من به مدت یکماه باید آرشه بکشم تا دستم را بیافته.  بعد باید کتابی را از کتابخانه تهیه کنم و برای یکسال از روی اون آموزش ببینم.  جلسه اول در مورد اجزای سازم و نحوه کوک کردن و اسامی ابزار و وسایل جانبی برایم توضیح دادن ونحوه آرشه کشی را یاد گرفتم.  قرار شد یک هفته روزی یک ساعت تمرین کنم.  کارم دراومده .

                                              


برچسب‌ها: ویلنسل
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                      

اواخر تعطیلات با الینا رفتیم پارک قیطریه وبعد هم شام خوردیم. بادوستان قرار گذاشته بودیم به جای سیزده بدر ، دوازده بدر بیرون بریم که هم از شلوغی سیزدهم در امان باشیم و هم بتونیم در این روز خودمونو برای مدرسه رفتن آماده کنیم. بابا امیر وضعیت هوا را بررسی کرده بود ولی یازدهم فروردین آنچنان بارونی گرفت که همه فکر کردن دوازدهم سیل همه جارا خواهد برد وهر چی بابا گفت فردا بارونی نیست ، هیچکی قبول نکرد. از یک طرف هم حق با بقیه بود چون روز دوازدهم هوا سرد و زمین گلی و خیس بود ونمیشد پیک نیک رفت. به همین دلیل خاله شیدا همه را به شام دعوت کرد . از اونجایی که آریا کانادا بود وایلیا ترکیه .با بقیه تماس گرفت وتنها کسانی که جواب دادن ما والینا اینا بودیم. جاتون خالی بعد از مدتها دور هم بودیم وخیلی بهمون خوش گذشت . تازه نه تنها از عمو علی ( بابای پارسا) عیدی گرفتیم بلکه پارسا هم جو گیر شد وکیف پولشو آورد وبه منو الینا عیدی داد . خواستیم برای سیزدهم یک چند ساعتی به پارک بریم ولی پارسا اینا مهمون بودن و خانواده منو الینا برنامه گذاشتن صبحانه خونه الینا بخوریم ویکی دوساعتی بریم پارک . یک کمی هوا سرد بود ولی خیلی چسبید . از مهر پارسال تا حالا این اولین پیک نیکمون به حساب میومد.

                               

                                 

                              

    روز طبیعت بر همگی مبارک امیدوارم همیشه سبز و ریشه دار باشید.


برچسب‌ها: روز طبیعت
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

خاله مریم (مامان مارینا) مارو برای شام دعوت کرد . مارینا دختر پسر دایی مامان رکساناست. از من کوچکتره وتقریبا سه سالشه . بعد از سلام وتبریک عید و منزل جدیدشون ، مارینا منو به اتاق خودش برد تا با هم بازی کنیم . برام جالب بود که اینقدر دست ودلبازه و برای بازی، همه اسباب بازیهاشو حتی اوناییکه نو و بسته بندی بودن به من میده.  آخه ما بچه ها روی اسباب بازیهای نو و مورد علاقمون تعصب  داریم.  به من میگفت پسرم و همه را به خنده انداخته بود.  من هم با حوصله باهاش بازی میکردم و خیلی بهمون خوش گذشت.  داشتیم با هیجان به سمت اتاق میدویدیم، مارینا جلوی من بود، رفت تو ودر را با تمام وجود کوبید تو سر وصورت من که پشتش بودم.  داشتم از درد میمردم وتنها کاری که کردم ، دستمو گذاشتم رو صورتم ودویدم پیش مامان.  آخه همه این صحنه را دیده بودن و با دهان باز منتظر عکس العمل من بودن.  گریه نکردم ولی فکر میکردم صورتم فلج شده.  لپمو گذاشتم تو دستهای مامان ، اون هم چشمهاشو بست و دستهاشو روی گونه ام ثابت گذاشت.  بعد از چند ثانیه دردم تموم شد.  هنوز هم نفهمیدم مامان چیکار میکنه که دردم خوب میشه ، ولی اینکار هربار نتیجه میده .  

                             

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]
                                     

بو بکشید بوی بهار و طراوت وشادابی میآد .بهار با تمام زیباییهاش و سبزی وخرمیش همه جای شهر را گرفته . ما طبق معمول همه سالها ایام نوروز را در تهران میگذرونیم. مامان و بابا خیلی از جاهای شلوغ و رانندگی تو ترافیک خوششون نمیآد.  پس به دید و بازدید میریم.  بعد از پایان سنت حسنه عید دیدنی ، به انجام فعالیتهای نوروزی مشغول شدیم.   یکی از روزها به پیشنهاد و دعوت خاله ماندانا صبحانه را در اردک آبی خوردیم.  بعد مامان و بابا تصمیم گرفتن از پارکهای تهران عکاسی کنن با موضوع سفره هفت سین که به شکلهای مختلف در پارکها به نمایش در اومده بود .

                                      

                          در ورودی شهرداری در خیابان پالیزی یا شهید قندی

                                             

                                                      میدان تجریش 

 

                                      

                                                       سیدخندان پارک اندیشه

                                    

                                                جنب اسکان  

                                     

                                                  میرداماد میدان مادر

                                      

                                                 ولیعصر پارک ملت

برای من خیلی جالب بود و تحقیق کاملی بود.  امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

 


برچسب‌ها: نوروز
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                           

بعد از چهارشنبه سوری و جشن مدرسه ، به منزل مامانی پناهنده شدم تا مامان وبابا با کمک یک آقایی به نظافت و تغییراتی در خونه برسن ، من هم به بازی و استراحت .  قرار شد جای اتاق منو با  خودشون عوض کنن چون من وسایل بیشتری دارم و جای بازی هم لازم دارم .  تا عصر پنجشنبه بکوب کار کردن و وقتی برگشتن خونه مامانی نمی تونستن از شدت خستگی در نوشابه را باز کنن .  روز جمعه رفتیم خونمون و من از اتاقم خیلی خوشم اومد.  اتاق اونا هم با خرس وقورباغه های دورش و ستارههای سقفش خنده دار شده بود.  کل خونمون هم از تمیزی برق میزد. یک سری خرید و خورده کاری موند که مامان تا قبل از سال تحویل همه را انجام داد.  سال پر تلاشی بود و من با کوله باری از آموخته ها وتجربه ها قدم به سال جدید می گذارم.  موقع سال تحویل در لباس نو و بنا به سنت با قرآن از خونه بیرون رفتم و در زدم  و با دعا برای سلامتی همه و برکت و خوشبختی در سال جدید قدم به خانه ای گذاشتم که پدر و مادرم برای دوام و پابرجاییش با تمام وجود تلاش می کنند و برای آموزش و پرورش من از هیچکاری دریغ نمی کنن . با اسپند و عیدی به استقبالم اومدن و برای موفقیتهای روز افزونم دعا کردند.   با بزرگترها تلفنی صحبت کردیم و تبریک گفتیم تا به دیدنشون بریم و از خونه مامان طاهره ( مادر بزرگ بابا امیر ) شروع کردیم.   دید وبازدید رسم خوشایندیه که دیدارهارو تازه میکنه و مناسبتهای خویشاوندی را مستحکم تر.  با آرزوی سالی سرشار از شادکامی برای شما عزیزان.  آرزومند آرزوهای قشنگتون هستیم.  

                    سال نو مبارک

 


برچسب‌ها: نوروز
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

با تموم شدن کلاسهای ارف و انتخاب ساز تخصصی ، با مربیان اون سازها برامون جلسه معارفه گذاشتن . از کلاس ما آرین و آریا و باران پیانو انتخاب کردن ، پارسا والینا ویلن ، ایلیا گیتار و من ویلنسل . با مامان رفتیم پیش مربی ویلنسل (خانم سوگل شیری) . تو پله ها مامان سوفیا جونو دید و بعد از کلی صحبت سوفیا جون پرسید چه سازی انتخاب کردم ومامان گفت ویلنسل و سوفیا جون هم با هیجان صدا زد سوگل بیا که یک شاگرد باهوش نصیبت شده سوگل جون هم با هیجان و خوشحالی گفت : خدارو شکر کو ؟با دیدن من ومامان با خنده سلام کرد و رفتیم تو کلاس تا بیشتر صحبت کنیم. در مورد سخت بودن سازم و  تمرین کردن مداوم برام توضیح دادن و گفتن باید صبور باشم و کارو جدی بگیرم. حتی گفتن باید بهتر غذا بخوری که بجای ساز ۴/۲ یک شماره بزرگتر یعنی ۴/۳ بخری . از سازت خوب نگهداری کنی و .... با مامان هم درمورد ساعت کلاس و نحوه حضور و غیاب و خرید ساز و .... صحبت کردن و من رسما شاگرد خانم شیری شدم. یک هفته به عید مونده روز پنجشنبه ، باباامیر با آقای اورنگ تماس گرفت و ما با خاله ماندانا راهی پل چوبی برای خرید ساز شدیم. حدودا دو ساعت واندی طول کشید تا ما تو شلوغی پنجشنبه رسیدیم پل چوبی و رفتیم پیش آقای اورنگ . از دیدن اون همه آلات موسیقی گوناگون شوکه بودیم وخاله ومامان وبابا با هیجان در موردشون حرف میزدن. بابا یک ویلن خیلی کوچولو دید و فکر کرد تزیینیه ولی آقای اورنگ توصیج دادن که اون ۳۶/۱ و برای بچه های زیر ۳ سال استفاده میشه . در نهایت یک ساز خوش رنگ ۴/۱  و لوازم جانبی  خریدیم و آقای اورنگ بخاطر ادب من بهم جایزه داد و ما به خونه برگشتیم. قرار شد تا روز چهاردهم فروردین ۹۱ که اولین روز کلاس منه دست به ساز نزنم ودر یک جای امن نگهداری بشه .خدا کنه بتونم تحمل کنم. 

                             

 

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                                      

خب من یک عالمه کلاس ، درس ، کنسرت ، امتحان و .....پشت سر گذاشتم ودارم به تعطیلات و آرامش میرسم . چهارشنبه سوری خونه ایلیا دعوتیم و مهمون خاله مونا وعمونوید هستیم . ما با خاله ماندانا زودتر رفتیم وبابا هم از سر کار مستقیم اومد مهمونی . با اینکه صبح روز بعد آخرین روز مدرسه بود و ما جشن داشتیم ومن وآریا باید میرفتیم مدرسه ، تا یک صبح شیطونی کردیم. جاتون خالی خاله مرجان (مامان باران ) هوس آش رشته کرده بود و خواسته بود مامان درست کنه ، چون دیر اومدن ( استخوان پای عمو آرش مو برداشته بود ) بقیه دخل آش را آوردن و فقط یکی یک کاسه کوچولو به خاله مرجان وعمو آرش رسید و چقدر هم به همه چسبید . مامان وباباها برامون وسایل آتشبازی بی خطر( کم خطر) خریده بودن و ما تو خرابه کنار خونه بازی کردیم. از رو آتش پریدیم.

                          

عمو نوید برای همه بالن آرزوها گرفته بود وهر کسی یک گوشه تلاش میکرد بالنو روشن کنه .تازه فهمیدم بزرگترها بچه هایی اند با قدهای بلند که منتظر فرصت برای شیطنت هستند یا شاید هم کودک درونشون زیادی بیداره . به هر حال دیدم که شاد و کودکانه پا به پای ما بازی می کنن . تو مدرسه در مورد قاشق زنی که یکی از سنتهای  چهارشنبه سوریه برامون صحبت کردن و من از خونه یک ماسک با خودم برده بودم .مادر بزرگ ایلیا در یکی از طبقات همون آپارتمان زندگی میکنه و من وایلیا از مامانامون اجازه گرفتیم وبا ماسک رفتیم پیش مامان بزرگش و با قابلمه هایی که از خاله مونا گرفته بودیم ، قاشق زنی کردیم ومادر بزرگ ایلیا درحالیکه قربون صدقمون میرفت تو قابلمه هامونو پر آبنبات وآجیل و... کرد. بعد از بازی کردن و از رو آتیش پریدن ، برگشتیم تو خونه و به تخریب اتاق ایلیا پرداختیم. من اسباب بازی تازه ای پیدا کردم واون هم گیتار قدیمی عمو نوید بود . تمام استعدادهای نهفته هنریمو یکجا باهاش بروز دادم. خیلی شب خوبی بود وخوش گذشت . همون شب با خانواده آریا که عازم کانادا بودن و این مهمونی خداحافظیشون هم به حساب میومد ، سال نو را تبریک گفتیم و خداحافظی کردیم. از خانواده ایلیا هم بخاطر این شب خوب و فراموش نشدنی تشکر کردیم وبه آنها هم که عازم ترکیه بودن سال نو را تبریک گفتیم وخداحافظی کردیم. امیدوارم همه این شب را به خوشی بگذرونن و سلامت باشن.

   

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                                        

روز یکشنبه صبح رفتم مدرسه . قرار شد مامان ساعت یازده بیاد دنبالم تا برم خونه وآماده بشم برای کنسرت. خاله ماندانا وبابا هم قراره از سر کار بیان موسسه . وقتی مامان رسید  مدرسه ، مریم خانم ( پرستار آریا ) داشت آریا را میبرد خونه . برای همین خانم کاظم لو درجریان بودن که ما کنسرت داریم. بماند که منو آریا تو دو تا کلاس جدا تقریبا به همه گفته بودیم که زمان کنسرتمون کیه. بالاخره زمانش رسید و درهای سالن باز شد ومهمانان رو صندلیها نشستن و برنامه با یک مقدمه تصویری از اولین روز کلاس و کنسرت ما تا عکسهای فارغ التحصیلیمون و.... نمایش داده شد. مامان وخاله بهاره ( مامان الینا) ، های های  گریه میکردن وبه هم دستمال قرض میدادن. با ورود ما برای اجرای برنامه ، سالن شور وحال دیگه ای گرفت . متاسفانه بچه هایی که از کلاس دیگه برای همکاری با ما اومدن اصلا کارشون خوب نبود وتقریبا داشتن بجای کمک برنامه مارو هم خراب میکردن . طوری که من مجبور شدم به شیوا جون بگم که اینا اومدن کمک کنن یا خرابکاری. به هر حال ما با موفقیت کارمونو تموم کردیم . آخر برنامه به مناسبت نوروز ، عمو فرزام و آقای حمیدی ویکی از مربیها نقش حاجی فیروز و عمو نوروز وننه سرمارو بازی کردن وترانه های بهاری خوندن و منو پارسا وآرین را  سر ذوق وشوق آوردن . سه تایی شروع کردیم به رقصیدن و همه سالن از خنده منفجرشد. کارمندان موسسه همدیگه رو صدا میزدن و ما رو به هم نشون میدادن. آقای نظر هم خوشش آمد و به مامان وبابا گفت که چرا منو کلاس باله  ثبت نام نمی کنن ؟ خیلی روز خوبی بود عصرش هم منو پارسا امتحان زبان داشتیم و باز هم top student شدیم. از همه مربیان و مسولان ارف تشکر میکنم . دو سال و نیم با تمام وجود برای ما زحمت کشیدند وبهترین شرایط وبرامون مهیا کردن.

 

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

روز شنبه  ما اصلا مدرسه نرفتیم. پنج نفر از کلاس ما به عنوان مهمان در کنسرت کلاس شیوا جون وسارا جون شرکت کردیم. چهار تا پسر بودیم و یک دختر . باران دیرتر رسید ومستقیم اومد سالن کنسرت برای تمرین نهایی.

                             

 مامانا دلشوره داشتن وما شاد وراحت بودیم . برنامه جالبی بود و در آخر آقای نظر از ما بخاطر همکاریمون در اجرای کنسرت تشکر کردن . هم ما آمادگیمون بیشتر شد و هم دلنگرانی مامانا کمتر شد . فردا روز کنسرت خودمونه . برامون دعا کنین .  

                                     

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                               

بابا پشتش گرفته بود واز اونجاییکه مامانم کمی تکنین ماساژ را بلده با پماد گرفتگی را بر طرف کرد و من هم گفتم که شما که ماساژ بلدی چرا هیچوقت منو ماساژ نمیدی.   مامان هم گفت تو هیچوقت نگفتی که ماساژ می خواهی ، حالا هم اگه می خواهی بگو؟ من هم از خدا خواسته رفتم و رو زمین دراز کشیدم و مامان با خنده کارشو شروع کرد و بابا هم با دوربین خودشو رسوند بالا سرمن.  ولی خداییش تازه فهمیدم که چرا مردم برای ماساژ سر و دست میشکنن.  وقتی کار مامان تموم شد فکر کردم  رفته بودم زیر غلطک شهرداری که آسفالت خیابونها رو صاف میکنه . احساس میکردم استخونهام هم نرم شده وخوابم میآد.  من که خیلی خوشم اومد بیچاره مامان کارش در اومده .

                                 

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                          

اگه خدا قبول کنه امروز آخرین جلسه کلاس شطرنج تا بعد از عید و شروع ترم جدید بود. فقط میشنوین تمون شد . به لطف  تمرینها وبازی ها بابا امیر و آموزشهای جلوتر از کلاس بابایی من از شاگردان خوب کلاس بودم و مربیم ازم خیلی راضی بود . به مامان پیشنهاد داد که تو دور جدید مسالفات بین آموزشگاهها شرکت کنم. ولی مامان مخالفت کرد و گفت : منو پدرش ترجیح میدیم بیشتر تمرین کنه چون هدفمون از کلاس شطرنج تمرکز بیشتر و توجه به محیط پیرامونم بوده تا مسابقات وقهرمانی و. . . .  

                                  

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]
                                             

اسفندماه امسال شلوغترین ماه برای منه. اکثر کلاسهام باید تا قبل از عید تموم بشن.  کلی تمرین ، کلی کلاس ، کلی مدرسه و. . . .  خدا به دادم برسه.   مامان بیچاره نمیدونه کی باید به کارهای خونه و خونه تکانی برسه.  همش تو راهیم. از مدرسه به کلاس و از این کلاس به اون کلاس.   با اجازتون روز تعطیل هم نداریم.  تصور کنین تو ترافیک اسفند با اختلاف یک ربع از این سر شهر برین اون سر شهر .  این وسط کنسرت فارغ التحصیلی ارف هم در راهه .  تازه شیوا جون من و۴ تا از همکلاسیهامو انتخاب کرده که به عنوان نیروی کمکی بریم تو کنسرت اون یکی کلاس ارف که خودش مربیه هم شرکت کنیم.   قراره از کلاس اونا هم ۵ نفر روز کنسرت ما شرکت داشته باشن.  پس من و پارسا و آریا و ایلیا و باران انتخاب شدیم .  یک روز برای هماهنگی باید بریم کلاسشون و کنسرتشون هم روز قبل از کنسرت ماست .  عصر روز کنسرت خودمون هم من وپارسا وآرین فاینال زبان داریم .    برام دعا میکنین  ؟؟؟؟!!!!

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                                     

خاله مرجان (مامان باران) روز جمعه ناهار دوره گرفت و ما تو مهمونی فهمیدیم که تولد عمو آرش هم بوده . خاله ماندانا هم دعوت بود وما به همراه خاله طبق معمول اولین نفر رسیدیم .  من همیشه فکر می کردم بابا امیر بلندترین مرد دنیاست ولی وقتی بابا با عمو آرش روبوسی میکرد تازه متوجه قد خیلی بلند عمو شدم.  با هیجان دویدم پیش مامان که عمو چی کار کرده قدش اینهمه بلند شد ؟؟؟  مامان گفت این یک رازی  داره که باید از خود عمو بپرسی.  گفتم اگه الان بپرسم بده؟ مامان گفت مودبانه بگو من یک سوال دارم کی وقت دارین ازتون بپرسم؟ با خوشحالی رفتم پیش عمو آرش و جمله مامانو تکرار کردم . عمو هم گفت من برای شما همیشه وفت دارم .  نشست تا من سوالمو خصوصی باهاش درمیون بگذارم.  عمو هم در گوشم گفت : این یک رازه ولی من به تو میگم، من از سن تو هم شیر زیاد میخوردم و هم بسکتبال بازی می کردم، حالا که تو این رازو میدونی باید تو هم بهش عمل کنی.  منم از عمو تشکر کردم و قول دادم که به رازمون عمل کنم.  مامان از خیلی قبل  به در اتاقم یک تور بسکتبال وصل کرده بود و کار من از روز بعد بازی با توپ وتور و شیر خوردن شد.  روز خوبی بود وبه ما بچه ها  خیلی خوش گذشت .  وقتی خاله مرجان کیک تولد عمو آرش و رومیز گذاشت من هم بلز بارانو گرفتم  و آهنگ تولدت مبارک را براش زدم . همه خوششون اومد و از همه مشتاق تر  پارسا و آریا بودن که جلوی بلز رو زمین خوابیدن وبه دستهای من خیره شدن .  تولدتون مبارک عمو .

                                      

 

 

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

 

   این هم حاصل دو سال ونیم کلاس ارف و کارنامه های بنده . از پاییز ۸۹ با کارنامه سطح ما در کلاس را برای والدین ارزیابی میکردن .تا پاییز ۹۰ بالاترین نمره ۸۵ بود و در دو ترم پاییز و زمستان ۹۰ بالاترین نمره ۱۰۰ شد . مامان وبابا هر ترم با دیدن نمراتم خوشحال میشدن . مامان پرسیده بود که چرا ترمهای قبلی به ما۱۰۰ نمی دادن. مربیها گفته بودن که نمرات ۱۰۰ برای  ترمهای آخر در نظر گرفته میشه که بچه ها توانمندتر شده باشن.

    

  

   

   

      

   

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]
                                                

دیگه وقت جمع بندی و انتخاب رسیده اینجور که معلومه گرایش من به سازهای زهی ـ چوبیه. مثل سنتور ، قانون، گیتار و ویلنسل از هارمونیکا ودف هم خوشم میآد .گفتم  اگه اجازه بدن هم دف و هم یک ساز دیگه انتخاب کنم . شیوا جون با مامان و باباها جلسه گذاشت تا در مورد تواناییهامون و انتخابامون صحبت کنه . من تو خونه چندین وچند ساز گفته بودم ولی به مربیهام گیتار و ویلنسل گفتم . بر اساس تواناییهام شیوا جون گفت که گیتار برام ساز کمیه . چون گوش و هوش بالایی دارم و ویلنسل که ساز سختی هم هست برام بهتره. مامان هم با نظرشون موافق بود هر چند بابا امیر خودش عاشق گیتاره و بدش نمی آمد من گیتارو انتخاب کنم . در نتیجه با حداکثر آرا ساز تخصصی بنده ویلنسل شد. فقط موند یک گردهمآیی با مامان وبابا برای اتمام حجت کردن با من .در مورد سختی ساز ، تمرینهای زیاد و انتظار اونها از نتیجه کار .بــــله اونا یک بار دیگه به من اعتماد کردن و کار منو سخت تر کردن.

 


برچسب‌ها: موسسه موسیقی پارس
[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

قرار بود برای دوره مهمون خاله بهاره وعمو مهدی باشیم .خاله ماندانا هم دعوت داشت و نزدیک رفتن حال مامان بد شد و حتی نمی تونست از جاش بلند بشه و برای همین کمی دیر رسیدیم و این اولین باریه که در تمام طول عمرم بعد از بقیه به مهمونی  می رسم. یک شب خوب دیگه را در کنار دوستان گذروندیم . اگر روزی بفهمیم بازی گروهی یعنی چی ؟ فکر کنم دنیا به کام ما وبقیه بشه . تنها وقتی که در کنار هم میشینیم زمان دیدن کارتونه و بس . سخت ترین کار دنیا هم از نظر بزرگترها گرفتن یک عکس دسته جمعی منظم از ماست.

                                      

ایلیا هم خرجشو از ما جدا کرده با یک مشت لگو تو اتاق دیگه بازی میکنه تا ما وحشیها آثار هنریشو لگد مال نکنیم . چون مشغول طراحی و ساخت ماکت بنز وبی ام و ۲۰۲۰ . شایدم لامبورگینی یا پورشه   شب خیلی خوبی بود . فقط باز هم جای آرین بین ما خالی بود .

                                   

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

تو برنامه های موسسه تعداد زیادی کنسرت گذاشتن و ما برای آشنایی با سازها وصداهاشون باید بریم وتماشا کنیم . اولین کنسرت رسیتال گیتار کاری از خانم بهاره عصاره یکی از مربیهای گیتار موسسه بود که خاله بهاره (مامان آرین ) بعد از تمام شدن کلاس شطرنج به مامان گفت اگه کار داری من آرادو با آرین میبرم و شب میارمش خونه . مامان هم بعد از قول گرفتن از من که باید پسر خوبی باشم و به حرفهای خاله بهاره گوش کنم ، رضایت داد که برم. من وآرین هم خوشحال وخندون راه افتادیم. وقتی رسیدیم الینا هم با مامان وباباش اومده بود .از برنامه خیلی خوشم اومد .مخصوصا که چندتا از ملودیهایی که ما بلد بودیمو اجرا کرد . ما سه تا هم با آهنگ شروع کردیم به خوندن . همه خندشون گرفته بود . کنسرت بعدی دو شب بعد بود . اینبار اجرای ویلن هنرجویان موسسه بود . باز هم من وآرین والینا به اتفاق مامان و باباهامون رفتیم. ساعت اجرا ی کنسرت هم زمان با گرسنه شدن ما بچه هابود مامان از خونه برامون بسته های غذای مینیاتوری درست کرده بود مثل هواپیما . بعد از کنسرت بسته هارو داد به ما تا بخوریم چند تا خانم فکر کردن از رستوران خاصی خریدیم وآدرسشو می خواستن .دو تا خاله بهاره ها ( مامان آرین والینا ) گفتن که خونگی و مامان رکسانا درست کرده . گرسنه بودیم وخیلی چسبید . از کنسرت هم بدمون نیومد. پنجشنبه هم یک کنسرت دیگه بود که من ومامان رکسانا وخاله ماندانا با هم رفتیم . من از این کنسرت بیشتر خوشم اومد.        

                                          

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                            

امروز مامان وبابا میخواستن برن دنبال خونه بگردن. راستش من خونمونو دوست دارم ومرتب نق میزنم که نمی خوام برم جای جدید ومامان وبابا میگن میخواهیم یک جای بزرگتر و قشنگتر بخریم. پس خاطرات بچگی من چی میشه؟خاله بهاره ( مامان الینا ) گفته بود منو ببرن پیش الینا که خسته نشم و خودشون برن خونه ببینن. سر راه منو گذاشتن خونه الینا و رفتن. تا وقتی بیان کلی با هم بازی کردیم و موسیقی تمرین کردیمو خوش گذروندیم. خیلی خوبه آدم یک خواهر همسن وسال خودش داشته باشه. تو راه همش میگفتم میشه منو الینا خواهر وبرادر باشیم . این یک تجربه تازه بود و من از داشتن کسی که همیشه در کنار خودم داشته باشم خوشم آمد . ولی همسن بودنمونه که جالب ترش میکنه . به نظر شما بچه های یکی یکدونه تنها میشن؟

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]
                                 

تو این سالها برف خیلی کیمیاست با باریدن یک مقدار کم هم ما بچه ها مثل حسرت به دلها دلمون میخواد بریم برف بازی و کجا بهتر از حیاط خونه مامانی .با بابا امیر صبح جمعه پریدیم تو حیاط و مشغول ساختن آدم برفی شدیم. بابا هم کلی از منو آدم برفیم عکس گرفت .

                                

                                        

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

تو دهه اول محرم شب قبل از تاسوعا مامان برنامه یک گردهمایی دوستانه را گذاشت .قرار شد همه به صرف قابلمه پارتی بریم خونه پارسا . خیلی خوش گذشت . طبق معمول آرین تو جمع ما نبود . هر کی یک چیزی درست کرده بود وبا خودش آورده بود. من وپارسا با دستکشهای بوکس عمو علی افتادیم به جون هم. ولی کسی صدایی ازمون نمیشنید. در اثر ضربات وارده صورت من زخمی شد وبه پارسا گفتم من اگر بیرون برم میفهمن بازی خشن کردیم. تو برو به مامانت بگو یک میوه خنک بده ،بیار بگذارم رو صورتم. پارسا رفت پیش مامانش و تا گفت مامان یک پرتقال خنک بده ،خاله شیدا گفت از ظرف میوه بیار برات پوست بکنم ولی مامان رکسانا بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت این سفارش آراده . همه با تعجب گفتن از کجا میدونی .مامان تعریف کرد که دکتر قاضی معتقده که رگهای بچه ها در سطح پوستشونه بنابراین وقتی ضربه محکمی مخصوصا در ناحیه سر وارد میشه روی آن نقطه یخ نگذارین چونکه بلافاصله خون در آن نقطه لخته میشه به جاش یک میوه خنک از یخچال یردارید وبرای چند دقیقه در محل آسیب دیده بگذارید.ما هم برای آراد همین کار را میکردیم .بزرگتر که شد موقع بازی به هر جا میخورد دادمیزد یک میوه خنک به من برسونین.حالا هم ببینید چقدر اوضاع خراب بوده که خودش از اتاق بیرون نیومده و پارسا رو فرستاده.خلاصه منو پارسا انقدر خسته شده بودیم که هر از چندی کمی دراز میکشیدیم.تا خستگیمون در بره. آخر شب هم به پیشنهاد پارسا زیر میز تحریرش قایم شدم تا مامان وبابا از پیدا کردنم نا امید بشن ومن شب پیش پارسا بمونم .وقتی مامان منو صدا میزد پارسا با هیجان گفت شاید اتاق خاله شیدا باشم که مامان با خنده گفت از کی تا حالا مامان شیدا خاله تو شده پارسا؟ وفهمید من تو اتاق خود پارسا هستم وبا یک حرکت منو پارسا رو کیش مات کرد و من بعد از اون شکست بدفرجام به خونه برده شدم.دست همگی درد نکنه خیلی خوش گذشت.

                            

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]

                          

وقتی دو حرف آ و ش را یاد گرفتیم به مامان گفتم میشه کاردستی آش رشته ببرم؟ مامان باتعجب گفت :خب اون که کاردستی من میشه نه تو !؟؟؟ گفتم فکرش که مال منه  مامان خندید وقبول کرد به شرط اینکه مدرسه اجازه بده. روز بعد مامان با خاله شقایق ( مامان شروین ) ، خاله اکرم ( مامان رامتین )  و خاله مریم ( مامان یک رامتین دیگه )  موضوع را در میان گذاشت واونها هم موافقتشون برای همکاری در این پروژه اعلام کردن .بعد هم پیش خانم کاظم لو رفتن که اجازه بگیرن . خانم کاظم لو و مربیهامون هم از این پروژه استقبال کردن .قرار شد مامانا با همکاری هم برای شنبه ساعت ۱۰:۳۰ که زنگ میان وعده ما بود با آش رشته در مدرسه باشن . روز شنبه سر ساعت مامانا با یک دیگ بزرگ آش رشته وظرف یکبار مصرف تو مدرسه بودن وبا استقبال گرم کادر مدرسه روبرو شدن.  خانم کاظم لو ازشون خواستن که برای ما کم بکشن ،چون باید خوراکیهای خودمون را هم بخوریم. مامانا آش را جوری کشیدن که به همه کلاسهای پیش دبستان ،مربیها و مستخدمین برسه . همه آش خوردن وما هم همگی از مامانای این پروژه تشکر کردیم. فکر کنم لغت آش برای همیشه تو ذهنامون حک بشه. دستتون درد نکنه خوشمزه بود.

[ ] [ ] [ آراد افتخار نوری ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آراد سن واقعیش 7 ساله. منو پدرش لحظه به لحظه شاهد تجربه پرواز جاناتان کوچکمان هستیم و فکر کردیم این تنها راهیست که می توانداز چشم ما پروازش را تجربه کنه. آراد افتخار نوری متولد 29 آبان 1384
امکانات وب