

تابستان شروع و تمام شد . مامان تصمیم گرفته همه اتفاقات و خاطرات تابستان را در یک پست ثبت کنه . کلاس دف و ویلنسل ادامه داره . خیلی تمرین نمی کنم . همینقدر که صداش به گوشم خوب بیاد . تمرینو تموم میکنم. از نظر مامان و بابا کم کار میکنم . مامان معتقده که کارهای هنری باید عاشقانه باشه تا به دل شنونده بشینه . یکی ممکنه استایلش درست باشه و قواعد یک کار هنری را بدونه ولی اون چیزیکه از دل باشه ، دلنشین تره . کلاس زبان را تا پایان فونیکس ۳ در موسسه قبلی بودیم وبرای ترم پاییزبه یک کلاس جدید میریم. برای اینکه در زبانم وقفه نیافته مامان کتابهای فونیکس ۴ را گرفت و تو خونه با من کار کرد. تو تابستون کلاس شنا هم میرفتم . الان کرال سینه را یاد گرفتم . اسکیت یکی دیگر از سرگرمیهای تابستانیم بود . تمرین کلاسها و مروری بر کتابهای کلاس اول و در کنارش پارک ومهمونی و دیدن کارتون و.... برنامه های تابستان ۹۱ را تشکیل میداد . پارک آبشار از جمله جاهایی بود که خیلی خوش گذشت. حذف خواب بعد از ظهر ، تمرینی بود تا در زمان مدرسه گرفتار خستگی وخواب آلودگی نشم .




یکی از روزهای ماه رمضان، از مامان خواستم که پارسا یک روز کامل پیشم باشه. مامان با خاله شیدا صحبت کرد و قرار شد خاله شیدا، صبح که میخواد بره سر کار پارسا رو بیاره پیش من.روز قبلش از مامان دستمال گرفتم و تمام اتاقمو گردگیری کردم. با بابا رفتم کلی خوراکی خریدم. به مامان هم برای ناهار فردا سفارش قرمه سبزی دادم . هر کاری که میگفتن با کمال میل انجام می دادم تا یک وقت پشیمون نشن . تمام شب با هیجان مثلا خواب بودم. صبج ساعت پنج نشده بیدار بودم . رخت خوابمو مرتب کردم ، دست و صورتمو شستم و منتظر پارسا نشستم. با صدای زنگ در، برق چشمام دیدنی بود. خاله شیدا با کلی سفارش پارسا را فرستاد بالا. پارسا هم گفته بود من دست خالی زشته برم. با خودش یک عالمه خوراکی آورده بود. مامان برامون یک میز صبحانه مفصل چیده بود . ما در حالیکه کارتون میدیدیم ، صبحانه خوردیم و رفتیم تو اتاق برای بازی .اون روز یکی از بهترین روزهای تابستان امسال برای من بود. هر کاری که تصور کنید انجام دادیم ولی اذیت نکردیم. بعد از ظهر خاله شیدا آمد دنبال پارسا ولی ما که از بازی سیر نمی شدیم.

از اتفاقات خوب دیگر تابستان تولد ایلیا، الینا و آریا بود. همینطور دوره خونه خاله شیدا وعمو علی، خاله بهاره و عمو مهدی که خیلی خوش گذشت.



این هم آخر شب من و پارسا تو خیابون در حال وداع


آرین تولد دعوت داشت و دیر رسید، من و پارسا هم خوشحال از اومدنش
در پایان شهریور با کمی استرس و دلشوره مشغول تهیه وتدارک برای مدرسه شدم . روزی که برای بردن پاسخ سنجش به مدرسه رفتیم . مامان با خوشحالی اسم دو نفری را که امسال درمقطع دبیرستان درالمپیاد کامپیوتر مقام آوردند به من نشان داد وگفت امیدوارم که روزی اسم تو رو اینجا ببینم . من هم وقتی به کلاس شنا رفتم با جدیت از مربیم پرسیدم : پس شما کی منو برای رفتن به المپیاد آماده میکنین؟ مربیم خندید وگفت به زودی . بعد از کلاس وقتی ماجرا را برای مامان وبابا تعریف کردم ، بعد از کلی خنده برام تفاوت المپیاد و المپیک را توضیح دادند. به این ترتیب یک تابستان گرم را پشت سر گذاشتم و با شوق وکمی دلهره آماده رفتن به کلاس اول شدم. در پایان شهریور مامان به جلسه معارفه مدرسه رفت . در این جلسه با کادر دبستان و کلاس ما آشنا شد . نام معلم کلاس اول من یعنی کلاس شوق خانم نعیمی است. اسمی که تا پایان عمرم در خاطرم حک خواهد شد. معلم کلاس اول حکم مادرمو داره یعنی تقریبا به جای مامان نیمی از روزم را با من می گذرونه . به من خواندن ونوشتن یاد میده با شادی من شاد وبا ناراحتیهام غصه دار میشه . او اولین کسیه که در جاده علم و دانش چراغ به دستم می ده. امیدوارم امسال با معلم و یا راهنمای جدیدم بتونیم سال پرباری را رقم بزنیم. مامان وبابا وسایل مورد نیاز منو خریده بودند . با توضیحات معلمم ، مامان وسایلمو تقسیم بندی کرد . باید برای جشن شکوفه ها که در چهارشنبه بیست ونهم شهریور ماه برگزار میشه خودمو آماده کنم. برام دعا کنید.